عکاس...
زیر باران بی کسی هایم ... خسته و بی پناه یعنی من
شعر سردی است باورش سخت است
خواب چشمهای تو هرشب... از سرم می پرید بانوجان
خیس و سرد و سیاه چشمانت... تاربود و ندید بانو جان
بوسه ای را که روی لب خشکید
دوربین دوباره دستم بود... و فلاشی که باز خاموش است
عکس مورد علاقه ی من... دختری در میان آغوش است
سانسور میکنم ادامه ی شعر...
مثل یک تابلوی سیاه و سپید... چهره ام همیشه افسرده است
توی لنزم نگاه بکن... خالق عکس های تو مرده است
زوم کرده ام سوِژه ی خود را
نگاتیو های تو افسوس... توی تاریک خانه ام گم شد
فصل عشق من و تو بانو جان... قصه شد حرفهای مردم شد
عکس میگیرم از تو و داماد
کاشکی که قاب خوشبختی... دورعکس های تو باشد و او
صبح و ظهر و غروب فاخته ای... یاد من بیاورد که کوکو...کو
هیچوقت...
شاعر رها شد از تب و تابی که هیچوقت..
انگار رفته بود به خوابی که هیچوقت...
او خسته از تلاطم دریای واژه هاست
خود را زده است باز به آبی که هیچوقت...
پیدا نمی کند خط آرام ساحلی
حتی سلام و گاه جوابی که هیچوقت...
یک عمر مانده بود معطل که شعر را
در انتظار لحظه ی نابی که هیچوقت...
شعری سروده بود که جایی نوشته اند
در انتهای فصل کتابی که هیچوقت...
حالا چقدر جای خوشی را گرفته است
در چارچوب چوبی قابی که هیچوقت...
اومرده بود و هیچ کسی هم خبر نداشت
انگار رفته بود به خوابی که هیچوقت...
كودكی ام را...
آن پروازهای بلند
آن خیال های غریب
گم کرده ام عروسک کوکی ام را
و به دنبال آن تمام کودکی ام را
من ناخواسته بزرگ شدم
و مدت هاست که معصومیت کودکانه ی چشم هایم را
از دست داده ام.......
برچسب ها:
سعیده.خیال.كودكی ،
هوا غرق عید شد...
از پیش چشم های ترم ناپدید شد
مشتی حروف درهم و برهم بدون او
مضمون شعرهای سراسر سپید شد
نم نم گرفته اشک مسیر نگاه را
در پشت پاش بارش باران شدید شد
دیگر چگونه با غم او زندگی کنم
داغی که سینه داشت... دوباره جدید شد
او از گذشته آمد و ماضی شد و گذشت
آنقدر رفت و رفت که آخر بعید شد
در انتهای یک غزل نیمه کاره ام
حرف دلم به پای نگاهش شهید شد
***
سال جدید باز رسیده در انتظار
ساعت...دقیقه...سال... هوا غرق عید شد
باران
... پری... آهای خانم پری
من فکر میکردم تو عشق آخری باشی
باور نمی کردم تو جنس دیگری باشی
سبک غزل های قرون قبل تر شاید
از لهجه های نادری مثل دری باشی
من آرزو کردم که باشم کودکی تا تو
سرشار از الطاف و مهر مادری باشی
احساس داغی داری و با من نمیسازی
حتما تو باید دختر شهریوری باشی
هرلحظه شرجی بود لبهای تو انگاری
باید همان سارای شهر بندری باشی
گیسوی تو یلدایی اما حکم تو این است
در پیچ و تاب بندهای روسری باشی
تنها نه من حالا تمام شهر فهمیدند
آدم نبودی.... لااقل باید پری باشی



مــرگ مـن
مرگ من روزی فرا خواهد رسید،
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستان غبار آلود و دود،
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید،
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر، سایه ای ز امروزها، دیروزها
بعد من ناگه به یک سو می روند،
پرده های تیرۀ دنیای من
چشمهای ناشناسی می خزد، روی کاغذها و دفترهای من
میرهم از خویش و می مانم ز خویش،
هرچه بر جا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی، در افقها دور پنهان می شود
می شتابد از پی هم بی شکیب، روزها و هفته ها و ماه ها
چشم تو در انتظار نامه ای،
خیره می ماند به چشم راهها
لیک دیگر پیکر سرد مرا، می فشارد خاک دامنگیر خاک!!
بی تو دور از ضربه های قلب تو،
قلب من می پوسد آنجا زیر خاک....
بعد ها نام مرا باران و باد، نرم می شویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه،
فارغ از افسانه های نام و ننگ
برچسب ها:
سعیده.تلخ و شیرین.مرگ.انتظار ،
تبلیغات 
